داستان کوتاه " عشق بی پایان "

انسان همان چیزی است که باور دارد | آنتوان چخوف
خوش آمدید - امروز : یکشنبه 28 بهمن 1397
تبلیغات در سایت

داستان کوتاه " عشق بی پایان "

داستان کوتاه

داستان کوتاه " عشق بی پایان "

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد.
در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است.
هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.
امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

  • دانلـود نسخه‌ی 64 بیتی
  • داستان کوتاه
    تمامي حقوق مادي و معنوي متعلق به میکده کپي برداري از مطالب فقط با ذکر لينک سايت مجاز مي باشد. ترجمه این قالب توسط رایتم محفوظ است.